مقامات تصوف ۱

مقامات تصوف ۱
خلاصه

برخی از مقامات اهل تصوف عبارتند از:توبه ،زهد ،ورع ،قناعت ،صبر ،و شکر

30 4 00

بسم الله الرحمن الرحیم

مقام به فتح يا كسر ميم، عبارت است از آنچه براي سالك محقق مي گردد از روي منازلي كه در آداب دارد و مقام از جمله اشيائي است كه بنده با آن به نوعي از تصرف مي رسد و آن نوعي طلب رياضت و تحمل تكليفات است. پس مقام هر شخصي از موضع اقامت همان فرد كه نزد آن تكليفات و به آن چيزي كه اشتغال دارد به زحمت و رياضت مي باشد و شرط است اينكه از يك مقام به مقام ديگر ترقي نمي كند تا زماني كه حكمهاي آن مقام را كاملاً به دست نياورده باشد؛ زيرا هر كسي كه قناعت نداشته باشد توكّلش درست نباشد و هر كسي كه توكّلش درست نيست، تسليم او نيز درست نيست؛ همچنين هر كسي كه توبه صحيح نداشته باشد، انابت او و هر كه پرهيزگاري نداشته باشد زهدش درست نمي باشد.

مقام در قرآن کريم چندين مرتبه ذکر شده است که از آن جمله: «عسی ان یبعثک ربک مقاماً محموداً» «شايد که پروردگار تو،تو را به مقام ستوده اي مبعوث گرداند»(اسرا/79) و فرموده خداوند(ج) «إِنَّ ألْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيکٍ مُّقْتَدِرٍ» «پرهيزگاران در جنت «بوستان هايي که آب هاي روان دارد» و جويهاي آب در نشستنگاه صدق و راستي به نزد پادشاه پر توان و با قدرت قراردارند»(ترجمه از شاه ولي الله)(قمر/54–55) و به معني درجات نيز در قرآن ذکر شده که مثل مقامات اعتبار داده مي شود چنان که خداوند(ج) فرموده است:«نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مِّن نَّشَاءُ»«بلند مي بريم درجات کسي را که بخواهيم.» (يوسف/76) و فرموده خداوند(ج):«لَّهُمْ دَرَجَاتٌ عِندَ رَبِّهِمْ وَمَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِيمٌ» «برايشان مقامها و درجاتي است در نزد پروردگارشان و آمرزش و روزي نيکي است.» (انفال/4) و فرموده(ج): «تِلْکَ ألرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ مِّنْهُم مَّن کَلَّمَ أللَّهُ وَرَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجَاتٍ»«اين پيامبران هستند که بعضي را بر بعضي ديگر بزرگي و برتري داده ايم. از ايشان کسي است که با خدا سخن گفته است و خداوند درجات بعضي از ايشان را بالا برده است» (بقره/253) از اين آيات بيّنات معلوم مي گردد که درجات قرب به خداوند حتّي در بين انبيا ـ عليهم السلام ـ متفاوت است. ليکن در اصطلاح تصوّف بر درجه اي كه سالک در طريق تصوّف به آن نايل مي شود مقام اطلاق مي گردد. بعضي از صوفيه اين درجات را ده درجه يا مقام تعيين کـرده اند و عدّه ای برای هر درجه ده مرحله معيّن نموده اند که در مجموع صد درجه و مقام مي­گردد.

براي هر مقام از اين مقامات مفهوم و معني خاصي است کـه جـز آنهايي که به آن مقام رسيده اند، كسي ديگر نمي تواند آن را درک کند.

در شرح و توضيح مقام، از آيات قرآن کريم و از نظريات علماي تصوّف استفاده می کنيم مناسب است که سلسله مراتب از مقام توبه آغاز گردد؛ چون توبه براي آنهايي که به قصد قرب و ايصال به ذات احديت خداوند(ج) از همه چيزهاي ديگر بريده اند، مقام اول محسوب می گردد.
 

توبه
 

توبه بر هر مسلمان واجب است؛ چنانکه خداوند(ج) فرموده است: «وَتُوبُواْ إِلَى أللَّهِ جَمِيعاً أَيُّهَا ألْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ»«اي مؤمنان تمام شما به پيشگاه خداوند توبه کنيد، شايد که رستگار شويد» (نور/31) و همچنان فرموده است: «يَا أَيُّهَا ألَّذِينَ ءَامَنُواْ تُوبُواْ إِلَى أللَّهِ تَوْبَةً نَّصُوحاً» «اي کساني که ايمان آورده ايد به پيشگاه خداوند به توبه قاطع و محکم توبه کنيد.» (تحريم/8) معني نصوح همان توبه اي است که در قلب مستقر مي گردد و صاحب توبه را به سوي تغيير در روش و ميل به سوی طاعات و عمل خير مي کشاند. خداوند(ج) مي فرمايد: «إِنَّ ﭐللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىَ يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ» «بدرستي که خداوند هيچ قومي را تغيير نمي دهد تا خودشان خود را تغيير ندهند.» (رعد/11)دليل بر اينکه امر در اينجا براي وجوب است، اين است که خداوند(ج) آنهايي را که توبه نمي کنند با اين صفت ياد فرموده که آنها ظالم هستند «وَمَن لَّمْ يَتُبْ فَأُوْلَئِکَ هُمُ ﭐلظَّالِمُونَ» «و کسي که توبه نکرده است، آنها ظالمند» (حجرات/11) و توبه کنندگان را توصيف کرده که خداوند آنها را دوست دارد«إِنَّ ﭐللَّهَ يُحِبُّ ﭐلتَّوَّابِينَ» «حقا که خداوند توبه کاران را دوست دارد» (بقره/222) از علماي تصوّف روايت مي شود که توبه، اساس هر حال و مقامي در تصوف است.

ز چنگال گنه كن تنگ آشوب
در رحمت به دست توبه مي كوب

 

به آب توبه كن جرم گنه پاك
كه زهـر آمد گناه و توبه ترياك

براي توبه سه درجه است: اول: توبه است؛ خداوند(ج) فرموده: «وَإِنِّي لَغَفَّارٌ لِّمَن تَابَ وَءَامَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً ثُمَّ ﭐهْتَدَى»«و يقيناً من بسيار آمرزنده هستم براي کسي که توبه کند و ايمان آورد و عمل نيکو انجام دهد.» (طه/82) و دوم: انابت و رجوع است؛ خداوند(ج) فرموده: «وَجَآءَ بِقَلْبٍ مُّنِيبٍ»«و با دل رجوع کننده آمد» (ق/33) و سوم: بازگشت است؛ خداوند حکيم مي فرمايد: « نِعْمَ ألْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ» «نيک بنده اي است که با تحمل سختي ها به پروردگار خود بازگشت کننده است.» (ص/30).

پس کسي که از ترس عذاب و به طمع ثواب، توبه نمايد او صاحب توبه است. حضرت خواجه محمّد معصوم (رح) كه فرزند حضرت امام رباني مجدد الف ثاني است به يكي از دوستان خود چنين مي فرمايند: افسوس كه عمر بسر آمد و هيچ عملي از دست نيامد. حجّت درست شده و بي وفایي دنيا ظاهر گشته و فتنه ها و سختی ها پي در پي مي آيد و دوستان و جگر گوشه ها در رحيلند و هيچ تنبّه و تذكّري و توبه وانابتي نيست و غفلت در تزايد است و معاصي در افزوني و کسي که از روي حيا از پروردگار خود توبه کند، صاحب انابت است و کسي که از روي يقين و تسليم به عظمت پروردگار(ج) و با تحمّل سختي و شكيبايي در مصائب، توبه نمايد او اوّاب است.

ذوالنّون مصري(رح)گفته است: توبه ي عوام از گناهان است و توبه خواص از غفلت.

بلي اگر طالب ايمان كامل هستي بايد از غفلت، توبه كني. حضرت خواجه محمّد معصوم مجددي(رح) به يكي از دوستان خود چنين مي فرمايند: آدمي تا زماني كه گرفتار مادون او تعالي است و ساحت سينه ي وي به نقوش ماسوي منقّش است، به مرض باطن گرفتار است و از قرب او تعالي دور و مهجور. فكر ازاله ی اين مرض در اين فرصت اندك از مهمترین امور است و علاج دفع اين علّت معنوي در مهلت قليل از اعظم مقاصد. ازاله ی اين مرض را مربوط به ذكر كثير داشته اند و طهارت باطن را از لوث(آلودگی) ماسوي، منوط به ياد او تعالي گردانيده اند.

شيخ عبدالله(رح) مي گويد: بين تائبي که از لذّات توبه مي كند و تائبي كه از غفلت ها توبه مي نمايد و تائبي كه از ديدن حسنات خود توبه مي دارد، فرق زيادي است.

سهيل ابن عبدالله(رح) گفته است: توبه آن است که گناه خود را فراموش نکني.

شيخ جنيد بغدادي(رح) گفته است: توبه آن است که گناه خود را فراموش نمايد.

هر يک از آنان به حال خاصي اشاره مي كند. سهيل به احوال مريدها اشاره مي کند و شيخ جنيد به توبه محققين اشاره مي نمايد که به سبب غلبه ی ذکر مدام بر قلب هايشان نمي توانند گناهان خود را به ياد آورند(عده ای از عرفا معتقدند که هنگام غرق شدن در بحر ذکر الهی نبايد خود را ديد. در آنجا جمله «توبه می کنم» دليل هستی انسان است و اين خطاست).

از شيخ رويم بن احمد(رح) روايت شده که مي گفت: بر تو واجب است که از توبه، توبه کني اين قول اينگونه تأويل مي شود که تائب بايد مستغرق در عبادت باشد نه آنکه فکر و قلب او مشغول به توبه اش بوده و ذکر پروردگار خود را فراموش کند؛ يعني نبايد فقط متّکي به توبه خود باشد.

بعضي متصوّفين شروطي را براي توبه ذکـر کـرده اند کـه عبارت است از: پشيماني و ندامت بر آنچه از اعمال خلاف انجام داده است و ترک لغزش و خطا و انحراف از راه صواب در حال. و قصـد جازم بر اينکه اعمالي را که قبلاً انجام داده بر آن بازگشت نکند. مقام توبه براي کسي متحقق مي گردد که همه چيز را غير از ذات خداوند(ج) فراموش کند و توبه او محض انقطاع از سيِّئات و اتّصال به حسنات نباشد؛ بلکه در نهايت چنان باشد که ذكر شد.

در «تذكرة الاولياء» مي­آورد كه پيري نزد شيخ شقيق بلخي(رح) آمد و گفت: اي شيخ! گناه بسيار دارم و مي خواهم توبه كنم؛ شقيق گفت: اي پير! دير آمدي. پير گفت: اي شيخ! زود آمده ام؛ زيرا هر كه پيش از مرگ مي آيد زود آمده باشد. شيخ گفت: نيك آمدي و نيك گفتي(در مفاهيم احاديث پيامبر آمده تا جان به گلو برسد «حَتَّی يُغَرْغَرْ» باز هم توبه اين امّت پذيرفته می شود).

انابت

انابت(به معجم مصطلحات صوفيه ص25ـ26 مراجعه كنيد) رجوع از غفلت است به سوي ذکر و همچنان گفته شده که انابت رجوع به ذات خداوند از هر چيز ديگر است و منيب کسي است که جز ذات خداوند مرجع ديگري برايش نيست که به آن رجوع نمايد.

در اصطلاح مردم است که مي گويند: «فلاني رجوع کرده است» مفهومش اين است که او از گناه و معصيت به فعل نيکو و از مخلوق به خالق رجوع کرده است و ايـن رجـوع در تصوّف زماني تحقّق مي يابد که تائب، نفس خود را فراموش کند و در ذکر پروردگار خود مستغرق گردد.

يكي از دوستان حق فرموده است كه هر كه همه چيز را در جنب ذكر حق فراموش كند خداوند او را از همه چيز عوض بود.

به تحقيق، انابت، صحيح نمي گردد مگر براي کسي که به مقام توبه محقّق شده باشد و توبه، استقامت نمي يابد مگر به صدق مجاهدت با نفس و بنده در جهاد خود صادق نمي گردد مگر به وجود صبر.

حضرت خواجه عبدالله انصاري هروي(رح) با استناد به آيه کريمه «وَأَنِيبُواْ إِلَى رَبِّکُمْ وَأَسْلِمُواْ لَهُ مِن قَبْلِ أَن يَأْتِيَکُمُ ﭐلْعَذَابُ ثُمَّ لَا تُنصَرُونَ» «و رجوع کنيد به سوي پروردگار خود و فرمان برداري کنيد براي او پيش از آنکه شما را عذاب بيايد پس مدد کرده نشويد.» (زمر/54) مي گويد که انابت سه چيز است: رجوع به خداوند به جهت سلوک خير و ندامت بر آنچه که قبلاً از او صادر شده؛ رجوع به خداوند از روي وفا به ربوبيت او و پايداري دراين وفا، رجوع قلبي به سوي خداوند از روي قبول و اطاعت امر او تعالي که فرموده است (انيبوا).

زهد
 

حضرت رسول(ص) فرموده اند: «اِزْهَدْ فِي الدُّنْيَا يُحِبُّکَ اللهُ وَ اِزْهَدْ مَا فِيْ اَيْدِي النَّاسَ يُحِبُّوْکَ»(«در دنيا پارسايي و زهد کن تا خداوند تو را دوست بدارد و از آنچه در دست مردم است بي نيازي و دوري کن تا مردم هم تو را دوست بدارند.» المستدرك علي الصحيحين، ج4، ص348) حضرت علي ـ كرم الله وجهه ـ فرموده است: زهد آن است كه برای كسي كه محبّت دنيا را داشته باشد، چه مؤمن باشد يا كافر ارزش و اهميتي قايل نگردي.

شيخ جنيد بغدادي(رح) مي گويد: زهد كوچك شمردن دنيا و محو آثار آن از قلب است.

ابوسليمان داراني(رح) گفته است: زهد ترک تمام آن چيزها است که بنده را از ذکر خدا باز داشته و به خود مشغول مي سازد.

شيخ عبدالله بن محمد خراز(رح) فرموده است: «الجوع طعام الزاهدين و الذكر طعام العارفين» «گرسنگي طعام زاهدان است و ذكر طعام عارفان است».

همچنين وي گفته است: نگهداري سرّ از التفات به طرف اغيار از علامات اقبال به خداست كه اين هم يكي از درجات عالي زهد است.

يحيي بن معاذ(رح) گفته است: هيچ کس به حقيقت زهد نمي رسد تا سه خصلت در او نباشد، كار بدون علاقه قلبي، گفتار بدون طمع و عزّت بدون ريا.

بشر حافي(رح) گفته است: زهد پادشاهي است که جز در قلب خالي از حبّ دنيا به جايي ديگر مسکن و آرام نمي گيرد.

همچنان شيخ جنيد بغدادي(رح) گفته است: زهد خالي بودن دست ها از املاک و دارايي و خالي بودن دلها از تتبّع و جستجوي خواهشات است.

امام غزالي(رح) در کتاب «احياء العلوم» خود گفته است: شخصي که از دنيا کراهيت دارد، محققاً او به اين کراهيت فکر مي کند و شخصي که دنيا را دوست دارد قلب او متعلّق و وابسته به اين محبّت است و زهد آن است که فکر تو خاص در ذات احديت(ج) باشد ـ که اين موضوع نمونه ی توبه از توبه است ـ.

از آنچه گفتـه شد واضـح مي گردد که زهد، پاک ساختن قلب از وابستگي به دنيا و فتنه هاي دنيا، از جاه و مال است؛ زيرا قلب در نزد طبقه صوفيه خاص و تنها محل حبّ خداوند است و کسي که مي خواهد فناي قلب را حاصل نمايد بر او واجب است که غير خدا را به کلّي از قلب خود دور كند(به عوارف المعارف سهروردي و قوت القلوب ابي طالب مكي و رساله قشيريه در مبحث زهد مراجعه نماييد). اين بدان معني نيست که کسب، حـرام باشـد؛ بلکه بر تو جايز است که مال حلال را از طريق کسب به دست آوري بدون آنکه قلب تو به آن علاقه پيدا کند يا به سبب فقر احساس مذلّت نمايي؛ چرا که فقر يکي از درجات زهد و زهد يکي از مقامات تصوّف پس از توبه است.

ابن عجيبه(رح) که يکي از بزرگان علماي تصوّف است مي گويد: «زهد مسلمين اکتفا کردن به سد رمق و قوت لايموت است؛ اما زهد صالحين دوري جستن از هر چيزي است که تو را از خداوند دور نمايد؛ اما زهد عارفين فقط خارج نمودن ماسواء الله (غير خداوند) از قلب و ذکر او(ج) در شب و روز بدون يک لحظه غفلت است» و اين زهدي است که بنده را به مراد و مقصودش مي رساند(از آنجا که زهد به معنای بی ميل بودن و ترک کردن نيز آمده در يک جا زهد مذموم است و آن وقتی است که نسبت به خوبی ها زهد بورزيم. همچنانکه برادران يوسف از يوسف زهد ورزيدند «و کانوا فيه من الزاهدين» و نسبت به او بی ميل بودند. اين نوع زهد شايسته نيست).

مولانا جلال الدّين رومي(رح) فرموده است كه كسي به خلوت درويشي درآمد و گفت: چرا تنها نشسته اي؟ گفت: اين دم تنها شدم كه تو آمدي و مرا از حق(ج) مانع شدي. به راستي اگر انسان چنان زهد را اختيار كند كه ماسوي الله را از قلب خود بيرون كند و دايم با خدا باشد و لحظه اي غفلت را در خود راه ندهد او كي تنهاست؟ اين مقام عالي زهد است كه غير حق(ج) را از دل بيندازي.

هر چه غير از حق كه آن مقصود توست

تيـغ «لا» بر كـش كه آن معبـود توست
 

ورع
 

ورع دوري گزيدن از هر معصيت و کنجکاوي مزيد در حلال و حرام است نه فقط براي پرهيز و بازداشت از حرام، بلکه براي پرهيز و نگهداشت از هر کاري که شبهه حرام در آن باشد. عرصه ی ورع تنها موقوف در امور معيشتی نيست؛ بلکه در اين ميدان، دخول در امور بيهوده که هدفي از آن متصوّر نباشد و يا صدور فتوي بدون دانش فقهي و علمي را نيز شامل مي گردد.

در حديث صحيح نبوي(ص) آمده است: «مِنْ حُسْنِ اِسْلَامُ الْمَرْءِ تَرْكُهُ مَا لَا يَعْنِيْهِ»«از خوبي اسلام شخص ترک کردن چيزهايي است که برايش معني و هدفي نافع نداشته باشد». ترمذي، ج4، ص558، «مَلَاكُ دِيْنِكُمُ الْوَرْعُ»«معيار دين شما ترس و پرهيزگاري شما است». مصنف ابن ابي شيبه، ج5 ، ص284، «کُنْ وَرِعاً تَکُنْ اَعْبَدَ النَّاسِ» «پرهيزگار و با تقوي باش عابد ترين مردم مي باشي». قشيريه، ص 50، «دَعْ مَايُرِ يْبُکَ اِلَي مَا لَا يُرِيْبُکَ» «آنچه تو را به شک اندازد رها کن و به چيزي که تو را به شک نمي اندازد روي آر». سنن ترمذي، ج4 ، ص668. حضرت ابوبکر صديق(رض) مي فرمايد: «کُنَّا نَدَعُ سَبْعِيْنَ بَابًا مِنَ الْحَلَالِ مُخَافَةً اَنْ نَقَعَ بَابًا مِنَ الْحَرَامِ» قشيريه، ص53.

در تعريفات جرجاني آمده است(مجمع مصطلحات صوفيه، ص266.): ورع ترک کردن چيزهاي شبهه ناک است از خوف افتادن در حرام و همچنان گفته شده است كه ورع آن است که بنده جز سخن حق ديگر چيزي نگويد چه اين سخن موجب غضب کسي باشد يا رضاي او و اينکه تمام توجّه و کوشش او به چيزي باشد كه موجب رضاي خداوند(ج) است.

اهل ورع و پرهيزگاران سه طبقه اند: کسي که از شبهات پرهيز نمايد (شبهات چيزي است که بين حلال قطعي و حرام قطعي قرار دارد) و کسي که از چيزهايي پرهيز مي كند که قلب او خود را از آن باز مي دارد و احساس تنفّر مي كند و هنگام خوردن آن در دل خود اثري را احساس مي نمايد ـ اين حالت را فقط صاحبان دلهاي آگاه و محققين طريقت درک مي کنند ـ و هر چه که طبقه سوم در ورع و پرهيزگاري است آنها عارفان و به حقيقت رسيدگانند.

شيخ ابوبكر بن داود دينوري(رح) فرموده است: معده محل طعام است، اگر در وي حلال افكني قُوَّت طاعت يابي و اگر شبهت بود راه حق پوشيده كند و اگر حرام باشد، معصيت زايد.

ابراهيم ادهم(رح) گفته است: ورع ترک چيزهاي شبهه ناک و هر آنچه براي تو بي مفهوم است، مي باشد.

شيخ معروف کرخي(رح) گفته است: زبان خود را از مدح و ستايش حفظ کن چنانکه آن را از مذمت باز مي داري. در حديث صحيح نبوي(ص) آمده است: يقيناً حلال واضح و آشکار است و حرام واضح و آشكار است؛ در بين حلال و حرام امور مشتبهه و پوشيده اي است که بيشتر مردم آنها را نمي دانند. پس کسي که از شبهات دوري گزيند، حقا که براي دين و آبروي خود پاکي جسته است و آنکه به مشتبهات آلوده شود در حرام افتاده است؛ مانند شباني که در اطراف چراگاه ممنوعه اي مي چراند نزديک است که گوسفندان در آن وارد شود. آگاه باشيد که هر پادشاهي چراگاه ممنوعه اي دارد. آگاه باشيد همانا چراگاه ممنوعه ي خداوند چيزهايي است که حرام نموده است (حديث از بخاري و مسلم).

سفيان ثوري(رح) گفته است كه چيزي آسانتر از ورع و پرهيزگاري وجود ندارد و آن اين است که هر چيزي را که در حلال و حرام بودن آن در شک باشی، ترک نمايي.

ابوطالب مکي(رح) گفته است: کسي که مي خواهد ورع و پرهيزگاري او را غير از خداوند(ج) ديگران هم بدانند، او در نزد خداوند ارزشي ندارد.
 

قناعت
 

قناعت عبارتند از اکتفا کردن به قوت ضروري و بسنده کردن بر پوشاک و فرش و خوراکي ها به اندازه ای که براي زندگي ضروري است و ترجيح دادن حداقل و اندک مايحتاج حيات بر حداکثر آن.

حضرت ابوهريره(رض) مي­ گويد: روزي حضرت رسول(ص) فرمودند: اي اباهريره! وقتي گرسنگي بر تو شدّت يافت تو را قرصي از نان و کوزه ­اي از آب کافي است و بر دنيا هلاک است.

از حضرت نبي اکرم(ص) روايت شده است که فرمـودند: «اَلْقَنَاعَةُ کَنْزٌ لَايُنْفَدُ»« مجمع الزوائد ج10 ، ص256» «قناعت گنجي است كه هرگز نابود نمي شود» ابوعبدالله بن خفيف(رح) گفته است: قناعت ترک تمايل و آرزو از چيـزي است که در دسترس نيست و رفع نياز به داشته ي موجود مي باشد.

کاسه چشم حريصان پُر نشد
تا صدف قانع نشد پُر دُر نشد

محمّد بن علي ترمذي(رح) گفته است: «قناعت رضا و خشنودي نفس است به آنچه که خداوند او را از رزق نصيب و قسمت داده است» قشيريه، ص 75.

قناعت در نزد بعضي از صوفيه مقام مستقلي نيست؛ بلکه مقدمه اي براي مقام رضا است همان گونه كه ورع مقدمه اي براي مقام زهد است.

اهل تصوّف گفته اند که قناعت ضد حرص است؛ حرص تلاش و کوشش شبانه روزي براي جمع آوري مال از هر طرف و هر طريقي است و قناعت احساس بي نيازي است از غير آنچه که خداوند روزي داده و کار کردن به آنچه که خداوند در قوام زندگي ميسّر ساخته است. کسي که به داشته ي خود قانع نباشد، متابعت سنّت نبي اکرم(ص) را نکرده است و کسي که متابعت سنّت را نکند به مقام ولايت نايل نمي گردد.

قناعت راحتي و آسودگي نفس است. وقتي که شخص آن را به دست مي آورد از گام اوّل در دنيا راحت و آسوده مي باشد و به دارايي مردم نظر نمي کند، هر چند که او کم داشته باشد و آنها زياد. اگر شخص نتواند قناعت را به دست آورد، غم و غصّه و رنج دنيا او را به دنبال خود مي کشاند تا آنکه بميرد و مال دنيا را از خود وا گذارد؛ از اين رو گفته اند كه هر صاحب حرصي فقير و نادار است و هر آنکه قناعت داشته باشد، غني و بي نياز است.
 

صبر
 

صبر رضايت در مقابل مشكلات دنيوي و باز داشتن خود از شکايت و ناشکيبايي در مقابل آن است.

بدرستي كه اين امر آساني نيست(«و استعينوا بالصبر و الصلوة و اِنَّها لَکَبيرَةٌ اِلَّا عَلَی الخَاشِعِين» صبر و نماز سخت است مگر برای خاشعين) که شخص هنگام ابتلا به درد و مشکلات رنج آور راضي و استوار باشد و بگويد که آنچه از جانب خداوند مي آيد آن خير است(به قول حافظ شيرازی: «بلايی کز حبيب آيد هزارش مرحبا گفتيم») مگر بزرگ مردان تصوّف از اين معني فراتر رفته، در بين بلا و نعمت فرقي را قايل نيستند و هر دو را از جانب خداوند(ج) دانسته و از هر دو با روي خوش و طيب خاطر استقبال مي نمايند و ذات مقدس او تعالي را به خاطر هر نعمت كوچك يا بزرگ شکر مي كنند. همانا خداوند يکتا و بخشاينده صابرين را مدح فرموده و در کتاب کريم خود ياد کرده است که «إِنَّمَا يُوَفَّى ألصَّابِرُونَ أَجْرَهُم بِغَيْرِ حِسَابٍ»«همانا جز اين نيست که پاداش صابرين بدون حساب پرداخته مي شود» (زمر/10)، «أُوْلَئِکَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَّرَّتَيْنِ بِمَا صَبَرُواْ»«آنها پاداش شان دو برابر داده مي شود در برابر صبري که نموده اند» (قصص/54)، «وَ أصْبِرُواْ إِنَّ أللَّهَ مَعَ ألصَّابِرِينَ»«و صبر کن همانا خداوند با صبر کنندگان است» (انفال/46)، «وَألْعَصْرِ إِنَّ ألْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ إِلَّا ألَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ألصَّالِحَاتِ وَ تَوَاصَوْاْ بِألْحَقِّ وَتَوَاصَوْاْ بِألصَّبْرِ«قسم به عصر که انسان در زيان است مگر آنهايي که ايمان آورده اند و عمل نيکو انجام داده اند و يکديگر را به حق و صبر وصيت کرده اند»(عصر/1-3) و در بسياري از آيات قرآن کريم صبر و تقوا يک جا ذکر شده اند.

وَإِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ فَإِنَّ ذَلِکَ مِنْ عَزْمِ ﭐلْأَُمُورِ«و اگر صبر کنيد و پرهيزگاري نماييد پس همانا كه آن از ثبات در كارهاي سخت و دشوار است»(آل عمران/186)، «وَ ألصَّابِرِينَ فِي ألْبَأْسَاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَحِينَ ﭐلْبَأْسِ أُوْلَئِکَ ﭐلَّذِينَ صَدَقُواْ وَأُوْلَئِکَ هُمُ ﭐلْمُتَّقُونَ» «و صبر کنندگان در سختي ها و نيازمندي ها و هنگام شدت احتياج و نياز، کساني هستند که راست گفته اند و صداقت کرده اند و ايشان پرهيزگارانند»(بقره/177)، عظمت مقام صبر بر اين است که صبر، خاص براي رضاي خداوند(ج) است نه براي غير او. شيخ ابوعمر نخيل(رح) چه زيبا فرموده كه تصوّف صبر كردن است در تحت امر و نهي(بر همين اساس صبر را چند نوع می دانند: صبر بر طاعت، صبر بر مصيبت، صبر بر معصيت). اکثريت بزرگ مردان تصوّف بر اين نظرند که مقام صبر از مقام شکر بلند پايه تر است؛ زيرا صبر در حال بلا و مشقّت و رنج است و شکر در حال نعمت؛ شکي نيست که تحمّل بلاها و سختي ها از محقّق ساختن شکر در برابـر نعمت ها شديدتر است؛ از اين رو است که خداوند(ج) فرمـوده است: «أُوْلَئِکَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَّرَّتَيْنِ بِمَا صَبَرُواْ» (قصص/54) و درجه ي شکر به اندازه ي دو چند بالا نرفته است. همچنان خداوند(ج) فرموده است: «إِنَّمَا يُوَفَّى ألصَّابِرُونَ أَجْرَهُم بِغَيْرِ حِسَابٍ» (زمر/10).

از طرف ديگر مي بينيم که خداوند(ج) در شکر، بندگان خود را با خود شريک ساخته و فرموده است: «أَنِ أشْکُرْ لِي وَلِوَالِدَيْکَ» «اينکه براي من شکر گذار باش و براي پدر و مادر خود» (لقمان/14) امّا نسـبت به صبر فرموده است: «وَلِرَبِّکَ فَأصْبِرْ»«و خاص به جهت پروردگار خود صبر كن»(مدثر/7) «وَ أصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ»«و به حكم پروردگار خود صبر داشته باش» طور / 48 از ديگر دلايل عظمت صبر آن است که صبـر، مقام پيامبران اولوالعزم است؛ خداوند(ج) فرموده است: «فَأصْبِرْ کَمَا صَبَرَ أُوْلُواْ ألْعَزْمِ مِنَ ألرُّسُلِ»«پس صبر کن چنانکه پيامبران شکيبا و با استقامت در مصايب صبر کرده اند»(احقاف/35) و در بيشتر از نود آيه در قرآن کريم وصف صابرين و صفت صبر براي آموزش و سلوک بندگان خداوند(ج) مي آيد.

عطا از ابن عباس(رض)روايت مي کند که گفته است: حضرت رسول اكرم(ص) بر جماعتي از اصحاب کرام(رض) گذشتند که حضرت عمر(رض) نيز در بينشان بود. به صحابه فرمودند: آيا شما حقيقتاً مؤمن هستيد؟ حضرت عمر(رض) فرمود: بلي اي رسول خدا! حضرت رسول الله(ص) فرمودند: نشانه مؤمن بودن شما چيست؟ حضرت عمر(رض) گفت: در برابر نعمت هاي خداوند شکر او را به جاي مي آوريم و بر مصايب و مشقّات صبر و شکيبايي مي کنيم و به قضا و قدر خداوند راضي هستيم. حضرت رسول(ص) فرمودند: به خداوند قسم که شما مؤمن هاي بر حق هستيد.

ابوطالب مکي(رح) گفته است: عارف صابر از عارف شاکر افضل است؛ زيرا صبر، در حالت فقر و شکر، در حالت غنا است. پس کسي که شکر را بر صبر در معني فضيلت مي دهد مثل آن است که غنا را بر فقر فضيلت مي دهد و اين مذهب هيچ يک از متقين نيست.

شکي نيست که مردان بزرگ تصوّف که اين مقام عالی و بزرگ را تجويز و اختيار کرده اند، بدبختي ها و مصايب دنيا - هر چند سخت و دشوار بوده- آنها را از جايشان تکان نداده است و فريبنده هاي زندگي اراده شان را ضعيف نساخته؛ زيرا صبر براي آنها اخلاق دايمي و ملکه گرديده است. پس آنها هرگز با تغييرات احوال دنيا تغيير نمي کنند؛ همانطور كه از شيخ ابوالحسن خرقاني سؤال شد كه اين مقام را به چه يافتي؟ فرمود: چهل سال بر در دل نشستم و خطرة غير حق را از دل راندم. شيخ ابوبكر بن عبدالله طوسي نساج(رح) فرموده است كه تا هستي موهوم سوخته نشود و ديدة دل به سوزن غيرت از غير او دوخته نشود، خلوت خانه ی جان به شمع تجلّيات جانان افروخته نگردد؛ زيرا كه بذر و تخم در زمين كاشته نكارند و نقش بر كاغذ نگاشته ننگارند.
 

شکر
 

شکر، اظهار رضايت و منّت به نعمات خداوند(ج) و جاري بودن زبان به ذکر و ثنا و ستايش ذات پروردگار(ج) است. شکر مقام ديگري از مقامات تصوّف است و همه ي اين مقامات از آيات بينات قرآن کريم يا از سنّت مطهّر نبوي(ص) نشأت گرفته و همچون تابلوي راهنما و ملاک براي سلوک و اخلاق و روش مؤمنان است؛ مگر اين اخلاق در تصوّف به موقف خاصي ارتقا مي يابد به گونه اي که اين اوصاف و مقامات، سجايا و اخلاق و ملکات دايمي مي گردند که قلب صوفي مؤمن به آن متمتّع و مستفيد مي شود. بديهی است که در قرآن کريم آيات بسياري در مورد شکر آمده است که خداوند(ج) ذات مقدس خود را در مقابل اعمال نيک بندگان خود به صفت شاکر توصيف فرموده و گفته است: «وَمَن تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ أللَّهَ شَاکِرٌ عَلِيمٌ» «و کسي که زيادتي مي کند بر عمل نيکي به درستي که خداوند قبول کننده شکر است و پاداش دهنده دانا است»(بقره/158) و در سوره نساء فرموده است: «وَکَانَ أللَّهُ شَاکِراً عَلِيماً»«و خداوند پاداش دهنده دانا است» (نساء/147) و خداوند(ج) از بندگان خود شکر گزاري را براي ذات خود طلب نموده، مي فرمايد: «أعْمَلُواْ ءَالَ دَاوُودَ شُکْراً وَقَلِيلٌ مِّنْ عِبَادِيَ ألشَّکُورُ» «گفتيم اي آل داود کار کنيد و شکر گزار باشيد و اندکي از بندگان من شکر گزار و سپاسکار هستند»(سباء/13) و همچنيـن فرمـوده است: «فَأذْکُرُونِي أَذْکُرْکُمْ وَ أشْکُرُواْ لِي وَ لَاتَکْفُرُونِ» «پس ياد کنيد مرا تا ياد کنم شما را و شکر گزاريد مرا و کفران نکنيد» (بقره/152) همچنان خداوند، بندگان شکر گزار خود را به پاداش وافر و زياد مژده داده است و فرموده: «وَسَنَجْزِي ألشَّاکِرِينَ» «و شکر گزاران را زود پاداش دهيم». آل عمران/145، «لَئِن شَکَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّکُمْ» «اگر شما در برابر نعمات خداوند شکر کنيد؛ هر آيينه خداوند نعمت خود را بر شما زياد مي گرداند». (ابراهيم / 7) و نيز فرموده است: «وَمَن يَشْکُرْ فَإِنَّمَا يَشْکُرُ لِنَفْسِهِ»«وکسي که شکر گزاري نعمت خدا را مي نمايد، جز اين نيست که براي نفس خود شکر گزاري مي نمايد»(لقمان/12) سپس خداوند متعال به ما بندگان خبر مي دهد که تمام نعمات بدون ترديد­ـ لطف ذات احديت(ج) است که بر بندگان خود ارزاني فرموده؛ به خصوص نعمت ايمان و اسلام كه مي فرمايد: «وَلَکِنَّ أللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْکُمُ ألْإِيمَانَ» «وليکن خداوندايمان رامحبوب شماگردانيد وآن را دردل هاي شما نيکو بياراست» (حجرات/7) و اين نعمت بزرگي است که خداوند درباره ي آن مي فرمايد: «فَضْلاً مِّنَ أللَّهِ وَنِعْمَةً» «بزرگي از جانب خداوند و احساني» (حجرات/8) بعد از آن، الله(ج) فرموده است: «يَمُنُّونَ عَلَيْکَ أَنْ أَسْلَمُواْ قُل لَّا تَمُنُّواْ عَلَيَّ إِسْلَامَکُم بَلِ أللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْکُمْ أَنْ هَدَاکُمْ لِلْإِيمَانِ إِن کُنتُمْ صَادِقِينَ» حجرات/17. همچنان خداوند(ج) فرموده است: «وَلَوْلَا فَضْلُ أللَّهِ عَلَيْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَىٰ مِنکُم مِّنْ أَحَدٍ أَبَداً» «و اگر احسان و رحمت خداوند بر شما نمي بود، هيچ يک از شما تا ابد پاک و پاکيزه نمي شد» (نور/21) و همچنان فرموده او تعالي: «وَمَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ أللَّهِ» «و آنچه از نعمت ها بر شما ارزاني شده خاص از جانب خداوند است» (نحل/53) و در سورة والضحي فرموده است: «وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ» «و اما در مقابل نعمت پروردگارخود شکر گزار باش» (ضحي/11)پس بر تو لازم است که به نعمتهاي خداوند اقرار نمايي و بر آن نعمت ها شکر گزار ذات احديت باشي نه آنکه روي خود را بگرداني و زبان در کام گيری؛ زيرا خداوند متعال بندگان خود را به ستايش و نيايش و شکر نعمات خويش امر فرموده و شکر گزاران را ستوده است؛ چنانکه ذات مقدس(ج) در حق حضرت ابراهيم(ع) فرموده است: «وَلَمْ يَکُ مِنَ ألْمُشْرِکِينَ شَاکِراً لِّأَنْعُمِهِ»«نبوده «ابراهيم» از جمله مشرکين و بلکه شکر گزار نعمت هاي پروردگار خود بود». (نحل/ 120-121) و در حق نوح(ع) فرموده: «إِنَّهُ کَانَ عَبْداً شَکُوراً» «يقيناً نوح، بنده شکر گزار بود» (اسراء/3)پس شکر در لغت چيست؟ و در اصطلاح صوفيه چه مفهوم دارد؟

شکر در لغت ستايش و ثنا در برابر احسان است؛ يعني شکر در حقيقت شناخت احسان است. شکر در نزد صوفيه معني عميق تري دارد و آن عبارت است از شكر زبان، شكر اعضا و شكر قلب و در نزد متصوفين براي هر نعمتي، شکر خاصي است. به اين مفهوم که شکر از نظر اهل تصوّف فقط گفتن اين جمله نيست: «اي پروردگار تو را شکر مي گويم»؛ بلکه تنها شکر زبان آن است که خداوند(ج) را با زبان ياد کني و غير از حرف خير چيز ديگري نگويي؛ شکر اعضا آن است که هر عضوي از وجود را براي کسب رزق و امور حلال و براي عبادت حق(ج) به کار بري و گامي در اموري که خداوند از آن نهي فرموده نگذاري؛ شکر قلب آن است که ذات يکتاي خداوند(ج) را به دل ياد نمايي و غير خداوند را در قلب جاي ندهي؛ شکر مال آن است که آن را در راه رضاي خداوند(ج) صرف گردانی.

اهل تصوّف مي گويند كه اولين کلمه در قرآن کريم «الحمدلله» است براي آنکه به ما بياموزد كه چگونه خداوند(ج) را با صفات بزرگ او يعنی بخشاينده و مهربان بودن و مالک روز جزا بودن، سپاس و ستايش نماييم. در نظر علما، نعمت اسلام از بزرگترين و با ارزش ترین نعمت ها است؛ زيرا اسلام، به ذات خود، هدايت خداوند مهربان و لطفي است از جانب او بر بندگانش. همچنین بزرگان تصوّف بر اين نظرند که نفس شکر لازم به شکر است. به اين دليل که شکر مستوجب خير و برکت است «لَئِن شَکَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّکُمْ» «اگر شما در برابر نعمات خداوند شکر کنيد؛ هر آيينه خداوند نعمت خود را بر شما زياد مي گرداند». (ابراهيم / 7) و در شکر خير و نعمتي است که مستحق شکر گزاري است. روايت شده است که بهترين ذکر، ذکر «لا اله الا الله» و بهترين دعا «الحمدلله» مي باشد.

قشيري(رح) گفته است: شکر بدن به خدمت گذاشتن اعضا در راه رضاي خداوند(ج) و استغراق قلب در ذکر خداوند و مشغول داشتن زبان به حمد و ثنا و ستايش ذات مقدّس(ج) و صرف مال در راه خير و مصالح مسلمانان است.

ابوطالب مکي(رح)گفته است: شکر اقرار به اين امر است که تمام نعمت ها از جانب خداوند(ج) است. ابوعثمان(رح) که از مشاهير تصوّف است مي گويد: شکر گزاري عوام بر طعام و لباس است و شكر خواص به مقابل معاني و مفاهيمي است که بر دل هايشان وارد و ظاهر مي شود.

دیدگاه کاربران
(مورد نیاز)
(مورد نیاز)